سراغاز

 

 

Amirkhani

خوشنویسی از استاد امیرخانی 

ردیف

 

ردیف:

 تاریخچه ردیف:

ردیف از خصوصیات اشعار فارسی است.  در اشعار عربی و ترکی ردیف وجود دارد ولی به اهمیت و سابقه اشعار فارسی نیست.

 

 نمونه ردیف در شعر قدیم ایرانی:

 

یزید بن مفرغ   ( حدودا  در سال ۶۰ هجری قمری سروده شده است)

 

اب است و نبیذ است

عصارات زبیب است

سمیه رو سپیذ است

 

نمونه ردیف در شعر عربی:

 

مولوی:

اضحکنی بنظرة، قلت له فهکذی شرفنی بحضرة، قلت له فهکذی
جاء امیر عشقه ازعجنی جنوده امددنی بنصرة، قلت له فهکذی
جملنی جماله، نورنی هلاله اطربنی بسکرة، قلت له فهکذی
یسکن فی جوارنا، تسکن منه نارنا یدهشنا بعشرة، قلت له فهکذی
نور وجهه الدجی، صدق لطفه‌الرجا اکرمنی بزورة، قلت له فهکذی
نال فوادی کأسه عظمه و بأسه فاز به بخمرة، قلت له فهکذی
من تبریز شمس دین یسمع منی الانین یکرمنی بسفرة، قلت له فهکذی

 

کلمات قافیه: نظره- حضره - نصره  .......

کلمه ردیف: قلت له فهکذی

 

 

نمونه های ردیف در اشعار فارسی

 

مولوی:

 

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا
ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا
یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی

غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا

زان طلعت شاهانه زان مشعله خانه    هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا
زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش     عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا
شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد    خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا

ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا
درویش فریدون شد هم کیسه قارون شد همکاسه سلطان شد تا باد چنین بادا
آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین با نای در افغان شد تا باد چنین بادا
فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی نک موسی عمران شد تا باد چنین بادا
آن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتی نک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا
شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا
از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا
آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد اشخاص همه جان شد تا باد چنین بادا
بر روح برافزودی تا بود چنین بودی فر تو فروزان شد تا باد چنین بادا
قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا
از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش این گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا

خاموش که سرمستم بربست کسی دستم          اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا

 

کلمات قافیه: سامان- ایمان - سلیمان........

کلمه ردیف: شد تا باد چنین بادا

 

خواجوی کرمانی

اگر سرم برود در سر وفای شما ز سر برون نرود هرگزم هوای شما
بخاک پای شما کانزمان که خاک شوم           هنوز بر نکنم دل ز خاک پای شما
چو مرغ جان من از آشیان هوا گیرد کند نزول بخاک در سرای شما
در آن زمان که روند از قفای تابوتم بود مرا دل سرگشته در قفای شما
شوم نشانه‌ی تیر قضا بدان امید که جان ببازم و حاصل کنم رضای شما
کرا بجای شما در جهان توانم دید چرا که نیست مرا هیچکس بجای شما
ز بندگی شما صد هزارم آزادیست که سلطنت کند آنکو بود گدای شما
گرم دعای شما ورد جان بود چه عجب که هست روز و شب اوراد من دعای شما
کجا سزای شما خدمتی توانم کرد جز اینکه روی نپیچم ز ناسزای شما
غریب نیست اگر شد ز خویش بیگانه هر آن غریب که گشته است آشنای شما
اگر بغیر شما می‌کند نظر خواجو چو آب می شودش دیده از حیای شما

 

کلمه قافیه: وفا - هوا - پا - سرا  ........ 

کلمه ردیف:  شما

 

ملک الشعرا بهار :

دعوی چه کنی؟ داعیه‌داران همه رفتند شو بار سفر بند که یاران همه رفتند
آن گرد شتابنده که در دامن صحراست گوید : « چه نشینی؟ که سواران همه رفتند»
داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو کز باغ جهان لاله‌عذاران همه رفتند
گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست کز کاخ هنر نادره‌کاران همه رفتند
افسوس که افسانه‌سرایان همه خفتند     اندوه که اندوه‌گساران همه رفتند
فریاد که گنجینه‌طرازان معانی گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند
یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند
خون بار، بهار! از مژه در فرقت احباب کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند
 

کلمات قافیه: داعیه دار - یار - سوار - عذار ........

کلمات ردیف:  همه رفتند  

 

دلایل وجود ردیف در شعر فارسی:

 

۱.  وزن و اهنگ شعر فارسی:

 

حافظ:

طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف
طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید من گر چه سخن همی‌برد قصه من به هر طرف
از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف
ابروی دوست کی شود دست کش خیال من کس نزده‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل یاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلف
من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک مغبچه‌ای ز هر طرف می‌زندم به چنگ و دف
بی خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل مست ریاست محتسب باده بده و لا تخف
صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می‌خورد پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق بدرقه رهت شود همت شحنه نجف

 

حافظ:

سلیمی منذ حلت بالعراق الاقی من نواها ما الاقی
الا ای ساربان منزل دوست الی رکبانکم طال اشتیاقی
خرد در زنده رود انداز و می نوش به گلبانگ جوانان عراقی
ربیع العمر فی مرعی حماکم حماک الله یا عهد التلاقی
بیا ساقی بده رطل گرانم سقاک الله من کاس دهاق
جوانی باز می‌آرد به یادم سماع چنگ و دست افشان ساقی
می باقی بده تا مست و خوشدل به یاران برفشانم عمر باقی
درونم خون شد از نادیدن دوست الا تعسا لایام الفراق
دموعی بعدکم لا تحقروها فکم بحر عمیق من سواقی
دمی با نیکخواهان متفق باش غنیمت دان امور اتفاقی
بساز ای مطرب خوشخوان خوشگو        به شعر فارسی صوت عراقی
عروسی بس خوشی ای دختر رز ولی گه گه سزاوار طلاقی
مسیحای مجرد را برازد که با خورشید سازد هم وثاقی
وصال دوستان روزی ما نیست بخوان حافظ غزل‌های فراقی

 

۲. ساختار زبان فارسی:

سعدی

فریاد من از فراق یار است و افغان من از غم نگار است
بی روی چو ماه آن نگارین رخساره من به خون نگاراست
خون جگرم ز فرقت تو از دیده روانه در کنار است
درد دل من ز حد گذشته است جانم ز فراق بی‌قرار است
کس را ز غم من آگهی نیست آوخ که جهان نه پایدار است
از دست زمانه در عذابم زان جان و دلم همی فکار است
سعدی چه کنی شکایت از دوست                  چون شادی و غم نه برقرار است

 

حافظ: 

 

یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک       بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود
دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود
آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق مفتی عقل در این مسله لایعقل بود
راستی خاتم فیروزه بواسحاقی خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود
  

خواص ردیف:

تمرکز معنی

 حافظ:

ای پیک راستان خبر یار ما بگو احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت انسیم غم مخور با یار آشنا سخن آشنا بگو
برهم چو می‌زد آن سر زلفین مشکبار با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو
هر کس که گفت خاک در دوست توتیاست       گو این سخن معاینه در چشم ما بگو
آن کس که منع ما ز خرابات می‌کند گو در حضور پیر من این ماجرا بگو
گر دیگرت بر آن در دولت گذر بود بعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو
هر چند ما بدیم تو ما را بدان مگیر شاهانه ماجرای گناه گدا بگو
بر این فقیر نامه آن محتشم بخوان با این گدا حکایت آن پادشا بگو
جان‌ها ز دام زلف چو بر خاک می‌فشاند بر آن غریب ما چه گذشت ای صبا بگو
جان پرور است قصه ارباب معرفت رمزی برو بپرس حدیثی بیا بگو
حافظ گرت به مجلس او راه می‌دهند می نوش و ترک زرق ز بهر خدا بگو

 

 

مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو
هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو
رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو
روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزاریست که بر طرف سمن زارش همی‌گردد چمان ابرو
دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو
تو کافردل نمی‌بندی نقاب زلف و می‌ترسم که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو
اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو

 

صایب تبریزی:

در کشاکش از زبان آتشین بودم چو شمع تا نپیوستم به خاموشی نیاسودم چو شمع
دیدنم نادیدنی، مدنگاهم آه بود در شبستان جهان تا چشم بگشودم چو شمع
سوختم تا گرم شد هنگامه‌ی دلها ز من بر جهان بخشودم و بر خود نبخشودم چو شمع
سوختم صد بار و از بی‌اعتباریها نگشت قطره‌ی آبی به چشم روزن از دودم چو شمع
پاس صحبت داشتن آسایش از من برده بود زیر دامان خموشی رفتم، آسودم چو شمع
این که گاهی می‌زدم بر آب و آتش خویش را     روشنی در کار مردم بود مقصودم چو شمع
مایه‌ی اشک ندامت گشت و آه آتشین هر چه از تن‌پروری بر جسم افزودم چو شمع
این زمان افسرده‌ام صائب، و گرنه پیش ازین می‌چکید آتش ز چشم گریه آلودم چو شمع
 

اهنگ شعر :

 

مقایسه دو غزل از خاقانی در وزن مساوی  که اولی مردف و دومی بدون ردیف است.

وزن شعر:  مفعول فعلات مفاعیل فاعلن   =  مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف  

 

ای باد بوی یوسف دلها به ما رسان یک نوبر از نهال دل ما به ما رسان
از زلف او چو بر سر زلفش گذر کنی پنهان بدزد موئی و پیدا به ما رسان
با خویشتن ببر دل ما کز سگان اوست امشب به داغ او کن و فردا به ما رسان
گر آفتاب زردی از آن سو گذشته‌ای پیغام آن ستاره‌ی رعنا به ما رسان
ای نازنین کبوتر از اینجاست برج تو گر هیچ نامه آری از آنجا به ما رسان
ای هدهد سحر گهی از دوست نامه‌ای     بستان ببند بر سر و عمدا به ما رسان
 
ما را مراد ازین همه یا رب وصال اوست یارب مراد یارب ما را به ما رسان

خاقانی‌ایم سوخته‌ی عشق وامقی

عذرا نسیمی از بر عذرا به ما رسان

 

 

 

پیش صبا نثار کنم جان شکوفهوار کو عقد عنبرین که شکوفه کند نثار
ای مرد با شکوفه چه سازم طریق انس این بس مرا که دیده‌ی من شد شکوفه‌بار
جانم شکوفهوار شکافان شد از هوس چون حجله‌ی شکوفه برانداخت نوبهار
هر شب که پر شکوفه شود روی آسمان در چشم من شکوفه‌وش آید خیال یار
شاخ شکوفه‌دار امیدم شکسته شد چون از شکوفه قبه‌ی نو بست شاخسار
کو آن شکوفه‌ی طرب و میوه‌ی دلم اکنون که پر طلسم شکوفه است میوه‌دار
چون زان شکوفه عارض امید به نبود امید من بمرد به طفلی شکوفهوار
هست از شکوفه نغزتر و شوخ دیده‌تر خاقانی از شکوفه امید بهی مدار

 

قافیه در شعر فارسی

 

 قافيه در شعر فارسی

 

بخش اول: کلیات

 

 تعاریف:

 

هجا های زبان فارسی

 

۱- صامت + مصوت کوتاه   (نه - که - چو) CV 

۲- صامت + مصوت بلند   (با -  بو - بی )     CV 

۳- صامت + مصوت کوتاه + صامت (در- شن - بن)  CVC      

۴- صامت + مصوت بلند + صامت (کار- ريز -مور)  CVC

۵- صامت + مصوت کوتاه + دو صامت ( کرد - زشت- مرد )  CVCC 

۶- صامت + مصوت بلند + دو صامت (کارد - بيست - دوخت)  CVCC

 

 

 

قافيه

 

 

شراب و عیش نهان چیست کار بی‌بنیاد     زدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد
گره ز دل بگشا و از سپهر یاد مکن  که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد
ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ  از این فسانه هزاران هزار دارد یاد
قدح به شرط ادب گیر زان که ترکیبش  ز کاسه سر جمشید و بهمن است و قباد
که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند      که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد
ز حسرت لب شیرین هنوز می‌بینم  که لاله می‌دمد از خون دیده فرهاد
مگر که لاله بدانست بی‌وفایی دهر  که تا بزاد و بشد جام می ز کف ننهاد
بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم  مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد
نمی‌دهند اجازت مرا به سیر و سفر  نسیم باد مصلا و آب رکن آباد
قدح مگیر چو حافظ مگر به ناله چنگ  که بسته‌اند بر ابریشم طرب دل شاد

 

کلمه قافيه : بی‌بنیاد - بادا باد - نگشاد .......

هجای قافيه:  یاد - باد - شاد     CVC

حرف روی   :  د

 

 

 

رديف

 

 

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد   ور نه اندیشه این کار فراموشش باد
آن که یک جرعه می از دست تواند دادن   دست با شاهد مقصود در آغوشش باد
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت  آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
شاه ترکان سخن مدعیان می‌شنود  شرمی از مظلمه خون سیاووشش باد
گر چه از کبر سخن با من درویش نگفت    جان فدای شکرین پسته خاموشش باد
چشمم از آینه داران خط و خالش گشت   لبم از بوسه ربایان بر و دوشش باد
نرگس مست نوازش کن مردم دارش  خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد
به غلامی تو مشهور جهان شد حافظ  حلقه بندگی زلف تو در گوشش باد

 

کلمه قافيه : فراموش - آغوش - خطاپوش  .........

هجای قافيه: موش - غوش - پوش    CVC

حرف روی   :  ش

کلمه رديف:   باد

 

 

قاعده کلی قافيه

 

صامت اول هجا (های) قافيه قابل تغيير و بقيه حروف ثابت است. قافیه همین حروف ثابت و تغییر ناپذیر است.

 

 

 

 

بخش دوم :   جایگاه قافیه

  

رابطه وزن با قافيه

 

مقايسه سه غزل هم وزن با قا فیه های مختلف

 

فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن  =   رمل مثمن مخبون محذوف 

 

 

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش    می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش
گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور  دور باد آفت دور فلک از جان و تنش
گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا  چشم دارم که سلامی برسانی ز منش
به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه  جای دل‌های عزیز است به هم برمزنش
گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد  محترم دار در آن طره عنبرشکنش
در مقامی که به یاد لب او می نوشند  سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش
عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت  هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش
هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال  سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش
شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است  آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش

 

 

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم    لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو  که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس  که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
ای نسیم سحری بندگی من برسان  که فراموش مکن وقت دعای سحرم
خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار  و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم
حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل  دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم
پایه نظم بلند است و جهان گیر بگو  تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم

 

 

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی    بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی
در مقامی که صدارت به فقیران بخشند  چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن  شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن  ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش  کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای  ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی
ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان  چند و چند از غم ایام جگرخون باشی
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است  

هیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی

 

 

 

قافيه های درونی

 

 

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم  دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا  زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای  رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای  رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای  پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی  گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی  جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری  شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم  در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو  زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن  گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم  چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم  اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر  بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم
شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو  کمد او در بر من با وی ماننده شدم
شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم  کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم
شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک  کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق  بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم  یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر  کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم

 

 

 

 

خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگربار بیا  دفع مده دفع مده ای مه عیار بیا
عاشق مهجور نگر عالم پرشور نگر  تشنه مخمور نگر ای شه خمار بیا
پای تویی دست تویی هستی هر هست تویی    بلبل سرمست تویی جانب گلزار بیا
گوش تویی دیده تویی وز همه بگزیده تویی  یوسف دزدیده تویی بر سر بازار بیا
ای ز نظر گشته نهان ای همه را جان و جهان  بار دگر رقص کنان بی‌دل و دستار بیا
روشنی روز تویی شادی غم سوز تویی  ماه شب افروز تویی ابر شکربار بیا
ای علم عالم نو پیش تو هر عقل گرو  گاه میا گاه مرو خیز به یک بار بیا
ای دل آغشته به خون چند بود شور و جنون  پخته شد انگور کنون غوره میفشار بیا
ای شب آشفته برو وی غم ناگفته برو  ای خرد خفته برو دولت بیدار بیا
ای دل آواره بیا وی جگر پاره بیا  ور ره در بسته بود از ره دیوار بیا
ای نفس نوح بیا وی هوس روح بیا  مرهم مجروح بیا صحت بیمار بیا
ای مه افروخته رو آب روان در دل جو  شادی عشاق بجو کوری اغیار بیا
بس بود ای ناطق جان چند از این گفت زبان  چند زنی طبل بیان بی‌دم و گفتار بیا

 

 

 

 

 

 

یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا  یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی  سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا
نور تویی سور تویی دولت منصور تویی  مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا
قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی     قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا
حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی  روضه اومید تویی راه ده ای یار مرا
روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی  آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا
دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی  پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا
این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی  راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا

 

 

 

کثرت در وحدت:

 

 

 

 حافظ:

 

 

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی           جانا روا نباشد خون ریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت
ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

 

 

فردوسی: 

 

همی گفت زار ای یل اسفندیار       جهاندار و ز تخمه شهریار

 

که بر کند این کوه جنگی ز جای       که افکند شیر زیان را ز پای

که کند این پسندیده دندان پیل         که افکند در موج دریای نیل

 

 

عیوب قافیه ( ناشی از عدم کثرت) : 

 

ایطا :

 

 سعدی:

 

در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست     از گل و لاله گزیرست و ز گلرویان نیست
دل گم کرده در این شهر نه من می‌جویم هیچ کس نیست که مطلوب مرا جویان نیست
آن پری زاده مه پاره که دلبند منست کس ندانم که به جان در طلبش پویان نیست
ساربانا خبر از دوست بیاور که مرا خبر از دشمن و اندیشه بدگویان نیست
مرد باید که جفا بیند و منت دارد نه بنالد که مرا طاقت بدخویان نیست
عیب سعدی مکن ای خواجه اگر آدمیی کادمی نیست که میلش به پری رویان نیست

 

 

شایگان:

 

حافظ:

 

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع    شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست    بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت 

آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

 

 

تکرار:

 

حافظ:

 

به آب روشن می عارفی طهارت کرد علی الصباح که میخانه را زیارت کرد
همین که ساغر زرین خور نهان گردید هلال عید به دور قدح اشارت کرد
خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد به آب دیده و خون جگر طهارت کرد
امام خواجه که بودش سر نماز دراز به خون دختر رز خرقه را قصارت کرد
دلم ز حلقه زلفش به جان خرید آشوب               چه سود دید ندانم که این تجارت کرد
اگر امام جماعت طلب کند امروز خبر دهید که حافظ به می طهارت کرد

 

تاثیر قافیه در اهنگ شعر

 

تاثیر قافیه در اهنگ شعر

 

بررسی یک بیت شعر از سه شاعر مختلف  :

 

گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر      آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم

 

مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن   =  مستفعلن مفاعل مستفعلن فعل

 

حافظ:

 

جوزا سحر نهاد حمایل برابرم یعنی غلام شاهم و سوگند می‌خورم
ساقی بیا که از مدد بخت کارساز کامی که خواستم ز خدا شد میسرم
جامی بده که باز به شادی روی شاه پیرانه سر هوای جوانیست در سرم
راهم مزن به وصف زلال خضر که من از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم
شاها اگر به عرش رسانم سریر فضل مملوک این جنابم و مسکین این درم
من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال کی ترک آبخورد کند طبع خوگرم
ور باورت نمی‌کند از بنده این حدیث از گفته کمال دلیلی بیاورم
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم
منصور بن مظفر غازیست حرز من و از این خجسته نام بر اعدا مظفرم
عهد الست من همه با عشق شاه بود و از شاهراه عمر بدین عهد بگذرم
گردون چو کرد نظم ثریا به نام شاه من نظم در چرا نکنم از که کمترم
شاهین صفت چو طعمه چشیدم ز دست شاه    کی باشد التفات به صید کبوترم
ای شاه شیرگیر چه کم گردد ار شود در سایه تو ملک فراغت میسرم
شعرم به یمن مدح تو صد ملک دل گشاد گویی که تیغ توست زبان سخنورم
بر گلشنی اگر بگذشتم چو باد صبح نی عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم
بوی تو می‌شنیدم و بر یاد روی تو دادند ساقیان طرب یک دو ساغرم
مستی به آب یک دو عنب وضع بنده نیست من سالخورده پیر خرابات پرورم
با سیر اختر فلکم داوری بسیست انصاف شاه باد در این قصه یاورم
شکر خدا که باز در این اوج بارگاه طاووس عرش می‌شنود صیت شهپرم
نامم ز کارخانه عشاق محو باد گر جز محبت تو بود شغل دیگرم

 

 

 

 کمال الدین اسماعیل اصفهانی: 

 

جان راچو نیست وصل تو حاصل کجا برم               دل را که شد ز وصل تو غافل  کجا برم

گیرم که ارزوی دلم جمله حاصل است                 اکنون چو نیست روی تو حاصل کجا برم

گفتند بر گرفت فلان دل ز مهر تو                          من داوری مردم جاهل کجا برم

گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر                آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم

 

 

 

مسعود سعد سلمان:  

 

گر یک وفا کنی صنما صد وفا کنم        ور تو جفا کنی همه من کی جفا کنم

تو نرد عشق بازی و با من دغا کنی      من جان ببازم و نه همانا دغا کنم 

جان و دل منی و دل و جان دریغ نیست   گر من تو را که هم دل و جانی عطا کنم

گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر    آن مهر بر که افکنم آن دل کجا کنم

هرگز جدایی از تو نجویم که تو مرا              جانی ز جان خویش جدایی چرا کنم

 

 

 

 

مشکلات قافیه - ورود بی جهت کلمات عربی

 

 ورود بی جهت کلمات عربی

 

ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیده ما را رفیق و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسله آموز صد مدرس شد
به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
به صدر مصطبه‌ام می‌نشاند اکنون دوست گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد
خیال آب خضر بست و جام اسکندر به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
طربسرای محبت کنون شود معمور که طاق ابروی یار منش مهندس شد
لب از ترشح می پاک کن برای خدا که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود که علم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد
چو زر عزیز وجود است نظم من آری قبول دولتیان کیمیای این مس شد
ز راه میکده یاران عنان بگردانید چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد

تعداد کلمات عربی:  ۳۹  عدد  در ۱۰ بیت

 

 

خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم به صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم
اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم
امید در شب زلفت به روز عمر نبستم طمع به دور دهانت ز کام دل ببریدم
به شوق چشمه نوشت چه قطره‌ها که فشاندم ز لعل باده فروشت چه عشوه‌ها که خریدم
ز غمزه بر دل ریشم چه تیر ها که گشادی ز غصه بر سر کویت چه بارها که کشیدم
ز کوی یار بیار ای نسیم صبح غباری که بوی خون دل ریش از آن تراب شنیدم
گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه که من چو آهوی وحشی ز آدمی برمیدم
چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی که پرده بر دل خونین به بوی او بدریدم
به خاک پای تو سوگند و نور دیده حافظ که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم

تعداد کلمات عربی:  ۲۴  عدد  در ۱۰ بیت

 

سعدی:

ای زلف تو هر خمی کمندی            چشمت به کرشمه چشم‌بندی
محرام بدین صفت مبادا کز چشم بدت رسد گزندی

ای آینه ایمنی که ناگاه در تو رسد آه دردمندی
یا چهره بپوش یا بسوزان بر روی چو آتشست سپندی
دیوانه‌ی عشقت ای پریروی عاقل نشود به هیچ پندی
تلخست دهان عیشم از صبر ای تنگ شکر بیار قندی
ای سرو به قامتش چه مانی؟          زیباست ولی نه هر بلندی
گریم به امید و دشمنانم بر گریه زنند ریشخندی
کاجی ز درم درآمدی دوست تا دیده‌ی دشمنان بکندی
یارب چه شدی اگر به رحمت باری سوی ما نظر فکندی؟
یکچند به خیره عمر بگذشت من بعد بر آن سرم که چندی
بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله‌ی کار خویش گیرم

تعداد کلمات عربی:  ۱۱  عدد  در ۱۲ بیت

 

ای روی تو آفتاب عالم انگشت نمای آل آدم
احیای روان مردگان را بویت نفس مسیح مریم
بر جان عزیزت آفرین باد بر جسم شریفت اسم اعظم
محبوب منی چو دیده‌ی راست          ای سرو روان به ابروی خم
دستان که تو داری از پریروی بس دل ببری به کف و معصم
تنها نه منم اسیر عشقت

خلقی متعشقند و من هم 

شیرین جهان تویی به تحقیق             بگذار حدیث ما تقدم
خوبیت مسلمست و ما را صبر از تو نمی‌شود مسلم
تو عهد وفای خود شکستی وز جانب ما هنوز محکم
مگذار که خستگان بمیرند دور از تو به انتظار مرهم
بی‌ما تو به سر بری همه عمر      من بی‌تو گمان مبر که یکدم
بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله‌ی کار خویش گیرم

تعداد کلمات عربی:  ۳۰  عدد در ۱۲ بیت  

 

منوچهری: 

 

روزی بس خرمست، میگیر از بامداد داد زمانه بده کایزد داد تو داد
خواسته داری و ساز، بیغمیت هست باز ایمنی و عز و ناز، فرخی و دین وداد
نیز چه خواهی دگر، خوش بزی و خوش بخور         انده فردا مبر، گیتی خوابست و باد
رفته و فرمودنی، مانده و فرسودنی بود همه بودنی، کلک فرو ایستاد
می‌خور کت بادنوش، بر سمن و پیلگوش روز رش و رام و جوش، روز خور و ماه و باد
آمد نوروز ماه می خور و می ده پگاه هر روز تا شامگاه، هر شب تا بامداد
بارد در خوشاب، از آستین سحاب وز دم حوت آفتاب، روی به بالا نهاد
برجه تا برجهیم، جام به کف برنهیم تن به می‌اندر دهیم، کاری صعب اوفتاد
مرغ دل‌انگیز گشت، باد سمنبیز گشت بلبل شبخیز گشت، کبک گلو برگشاد
بلبل باغی به باغ، دوش نوایی بزد خوبتر از باربد نغزتر از بامشاد
وقت سحرگه چکاو، خوش بزند در تکاو ساعتکی گنج گاو، ساعتکی گنج باد
رعد تبیره زنست، برق کمند افکنست وقت طرب کردنست، می خور کت نوش باد
قوس قزح، قوسوار، عالم فردوسوار کبک دری کوسوار، کرده گلو پر زباد
باغ پر از حجله شد راغ پر از کله شد دشت پر از دجله شد، کوه پر از مشک ساد
زان می عنابگون، در قدح آبگون ساقی، مهتابگون ترکی، حورا نژاد
ای بدل ذویزن، بوالحسن بن الحسن فاعل فعل حسن، صاحب دوکف راد
در همه کاری صبور، وز همه عیبی نفور کالبد تو ز نور، کالبد ما ز لاد
فضل و کرم کرد تست، جود و سخا ورد تست   دولت شاگرد تست گوهر و عقل اوستاد
ویژه تویی در گهر، سخته تویی در هنر نکته تویی طرفه‌تر از نکت سندباد
ای عوض آفتاب، روز و شبان به آب وتاب تو به مثل چون عقاب، حاسد ملعونت خاد

تعداد کلمات عربی: ۲۲  عدد 

 

غرابا مزن بیشتر زین نعیقا که مهجور کردی مرا ازعشیقا
نعیق تو بسیار و ما را عشیقی نباید به یک دوست چندین نعیقا
ایا رسم و اطلال معشوق وافی شدی زیر سنگ زمانه سحیقا
عنیزه برفت از تو و کرد منزل به مقراط و سقط اللوی و عقیقا
خوشا منزلا، خرما جایگاها که آنجاست آن سرو بالا رفیقا
بود سرو در باغ و دارد بت من همی بر سر سرو باغی انیقا
ایا لهف نفسی که این عشق بامن چنین خانگی گشت و چونین عتیقا
ز خواب هوی گشت بیدار هرکس نخواهم شدن من ز خوابش مفیقا
بدان شب که معشوق من مرتحل شد           دلی داشتم ناصبور و قلیقا
فلک چون بیابان و مه چون مسافر منازل: منازل، مجره: طریقا
بریدم بدان کشتی کوه‌لنگر مکانی بعید و فلاتی سحیقا

 تعداد کلمات عربی:  ۴۰  عدد

 

تاثیر قافیه:  کثرت در وحدت

کثرت در وحدت:

 حافظ:

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی           جانا روا نباشد خون ریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت
ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

 

فردوسی: 

همی گفت زار ای یل اسفندیار       جهاندار و ز تخمه شهریار

که بر کند این کوه جنگی ز جای       که افکند شیر زیان را ز پای

که کند این پسندیده دندان پیل         که افکند در موج دریای نیل

 

 

عیوب قافیه ( ناشی از عدم کثرت) : 

 

ایطا :

 

 سعدی:

در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست     از گل و لاله گزیرست و ز گلرویان نیست
دل گم کرده در این شهر نه من می‌جویم هیچ کس نیست که مطلوب مرا جویان نیست
آن پری زاده مه پاره که دلبند منست کس ندانم که به جان در طلبش پویان نیست
ساربانا خبر از دوست بیاور که مرا خبر از دشمن و اندیشه بدگویان نیست
مرد باید که جفا بیند و منت دارد نه بنالد که مرا طاقت بدخویان نیست
عیب سعدی مکن ای خواجه اگر آدمیی کادمی نیست که میلش به پری رویان نیست

 

شایگان:

 

حافظ:

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع    شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست    بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت

آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

 

تکرار:

 

حافظ:

به آب روشن می عارفی طهارت کرد علی الصباح که میخانه را زیارت کرد
همین که ساغر زرین خور نهان گردید هلال عید به دور قدح اشارت کرد
خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد به آب دیده و خون جگر طهارت کرد
امام خواجه که بودش سر نماز دراز به خون دختر رز خرقه را قصارت کرد
دلم ز حلقه زلفش به جان خرید آشوب               چه سود دید ندانم که این تجارت کرد
اگر امام جماعت طلب کند امروز خبر دهید که حافظ به می طهارت کرد

 

نگاهی اجمالی به اوزان شعر فارسی

 نگاهی اجمالی به اوزان شعر فارسی 

 

 

هجاهای عروضی

 

هجا های عروضی بلند:

 

۱- صامت + مصوت کوتاه + صامت (در- شن - بن)  CVC      

۲- صامت + مصوت بلند   (با -  بو - بی )     CV     

 

هجای عروضی کوتاه:

صامت + مصوت کوتاه   (نه - که - چو)       CV                        

 

 علايم هجا ها در املای عروضی:

 

هجا های عروضی بلند:     _

هجا ی عروضی کوتاه:     U

 

 

 تقطيع عروضی:                                     

 

ت   وا   نا |ب   ود   هر |که  دا  نا|ب  ود

u| -  -  u|-   -    u|-   -  u   -        

فعولن    فعولن      فعولن    فعل   

 

 

 

 وزن اشعار سنتی

 

وزن تقارب:

وزن شاهنامه:  متقارب مثمن محذوف

فعولن فعولن فعولن فعل   ( فعولن = u  - - ) 

 

به نام خداوند جان و  خرد   

کزين برتر انديشه بر نگذرد

خداوند نام و خداوند جای 

خداوند روزی ده رهنمای

 

 ب  نا  م|خ  دا  ون|د  جا  ن | خ  رد 

-   -   u|  -  -   u |-   -   u   -  

 فعولن      فعولن       فعولن       فعل

 

ک زين بر|ت رن دي| ش بر نگ|ذ  رد

|  -  -    u | -    -   u| -   -    u  -

 فعولن      فعولن        فعولن         فعل

 

خ  دا  ون|د  نا  م| خ  دا  ون| د  جا

| -   -   u | -  -  u|  -   -  u   -

فعولن      فعولن        فعولن      فعل

 

 خ دا  ون|د  رو  زی|د  ه  ره| ن ما 

| -   -  u|  -   -   u|  -  -  u    -

فعولن      فعولن       فعولن      فعل

 

 

وزن هزج:

وزن غزلی از حافظهزج مثمن سالم

مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن

 (مفاعيلن = u - - - )

 

الا يا ايها الســـاقی ادر کاســا و ناولها    

که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

 کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

 همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

 

 

 ا  لا  يا  اي| ی  هس سا  قي|ا  در  کا  ســن|و  نا  ول  ها 

u|  -     -   -   u| -    -      -     u | -   -   - u  -  -  -

مفاعيلن      مفاعيلن        مفاعيلن      مفاعيلن   

        

ک عش قا سان|ن  مو  دو  ول|و  لی  اف  تا|د مش کل ها

u|-    -    -   u| -    -   -   u | -    -     -    u   -   -   -

  مفاعيلن      مفاعيلن      مفاعيلن      مفاعيلن

 

 

ش  ب تا  ري|ک بی م  مو |ج  گر  دا  بي|چ  نین  ها  یل

| -    -   -   u |  -   -  -   u | -   -   -    u    -    -   -

  مفاعيلن    مفاعيلن     مفاعيلن       مفاعيلن

 

 

ک جا  دا  نن|د  حا  ل  ما|س  بک  با  را|ن  سا  حل  ‌ها

| -  -   -    u | -   -  -   u| -    -   -   u    -   -    - 

 مفاعيلن    مفاعيلن     مفاعيلن     مفاعيلن

 

 

 

وزن رمل:

وزن غزلی از سعدی: رمل مثمن محذوف

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

 

 

این تویی یا سرو بستانی به رفتار آمدست

یا ملک در صورت مردم به گفتار آمدست

 آن پری کز خلق پنهان بود چندین روزگار

 باز می‌بینم که در عالم پدیدار آمدست

 عود می‌سوزند یا گل می‌دمد در بوستان

دوستان یا کاروان مشک تاتار آمدست

 تا مرا با نقش رویش آشنایی اوفتاد

هر چه می‌بینم به چشمم نقش دیوار آمدست

 ساربانا یک نظر در روی آن زیبا نگار

گر به جانی می‌دهد اینک خریدار آمدست

 من دگر در خانه ننشینم اسیر و دردمند

خاصه این ساعت که گفتی گل به بازار آمدست

 گر تو انکار نظر در آفرینش می‌کنی

من همی‌گویم که چشم از بهر این کار آمدست

 وه که گر من بازبینم روی یار خویش را

مرده‌ای بینی که در دنیا دگربار آمدست

 آن چه بر من می‌رود دربندت ای آرام جان

با کسی گویم که در بندی گرفتار آمدست

 نی که می‌نالد همی در مجلس آزادگان

زان همی‌نالد که بر وی زخم بسیار آمدست

 سعدیا گر همتی داری منال از جور یار

تا جهان بودست جور یار بر یار آمدست

 

 این  تو  یی یا| سر و بس تا | نی به  رف تا|رآ  م  دس

-   u  -|  -  -  u  - | -  -  u  - | -  -  u   -

فاعلاتن       فاعلاتن       فاعلاتن        فاعلن

   

یا م  لک در|صو  ر  ت  مر|دم  به  گف تا|رآ  م   دس

- u  -|  -  -  u  - |   -  - u  -| -  -  u   -  

 فاعلاتن       فاعلاتن     فاعلاتن       فاعلن

 

 

 

وزن اشعار نيمايی

 

وزن تقارب نيمايی :

 

کسی نيست           

 فعولن

 

بيا زندگی را بدزديم

فعولن فعولن فعولن  

 

ميان دو ديدار قسمت کنيم

فعولن فعولن فعولن فعل

 

 

 

 وزن هزج نيمايی:

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گريبانست

مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن

 

کسی سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن

 

نگه جز پيش پا را ديد نتواند

مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن

 

که ره تاريک و لغزانست

مفاعيلن مفاعيلن 

 

 

 

  وزن رمل نيمايی:

 

بوي باران بوي سبزه بوي خاك

فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

 


شاخه هاي شسته باران خورده پاك

فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

 
آسمان آبي و ابر سپيد

فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

 
برگهاي سبز بيد

فاعلاتن  فاعلن 


عطر نرگس رقص باد

فاعلاتن  فاعلن


نغمه شوق پرستو هاي شاد

 فاعلاتن فاعلاتن فاعلن


خلوت گرم كبوترهاي مست

فاعلاتن فاعلاتن فاعلن


 نرم نرمك مي رسد اينك بهار

 فاعلاتن فاعلاتن فاعلن


خوش به حال روزگار

فاعلاتن  فاعلن