ردیف:

 تاریخچه ردیف:

ردیف از خصوصیات اشعار فارسی است.  در اشعار عربی و ترکی ردیف وجود دارد ولی به اهمیت و سابقه اشعار فارسی نیست.

 

 نمونه ردیف در شعر قدیم ایرانی:

 

یزید بن مفرغ   ( حدودا  در سال ۶۰ هجری قمری سروده شده است)

 

اب است و نبیذ است

عصارات زبیب است

سمیه رو سپیذ است

 

نمونه ردیف در شعر عربی:

 

مولوی:

اضحکنی بنظرة، قلت له فهکذی شرفنی بحضرة، قلت له فهکذی
جاء امیر عشقه ازعجنی جنوده امددنی بنصرة، قلت له فهکذی
جملنی جماله، نورنی هلاله اطربنی بسکرة، قلت له فهکذی
یسکن فی جوارنا، تسکن منه نارنا یدهشنا بعشرة، قلت له فهکذی
نور وجهه الدجی، صدق لطفه‌الرجا اکرمنی بزورة، قلت له فهکذی
نال فوادی کأسه عظمه و بأسه فاز به بخمرة، قلت له فهکذی
من تبریز شمس دین یسمع منی الانین یکرمنی بسفرة، قلت له فهکذی

 

کلمات قافیه: نظره- حضره - نصره  .......

کلمه ردیف: قلت له فهکذی

 

 

نمونه های ردیف در اشعار فارسی

 

مولوی:

 

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا
ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا
یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی

غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا

زان طلعت شاهانه زان مشعله خانه    هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا
زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش     عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا
شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد    خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا

ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا
درویش فریدون شد هم کیسه قارون شد همکاسه سلطان شد تا باد چنین بادا
آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین با نای در افغان شد تا باد چنین بادا
فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی نک موسی عمران شد تا باد چنین بادا
آن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتی نک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا
شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا
از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا
آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد اشخاص همه جان شد تا باد چنین بادا
بر روح برافزودی تا بود چنین بودی فر تو فروزان شد تا باد چنین بادا
قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا
از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش این گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا

خاموش که سرمستم بربست کسی دستم          اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا

 

کلمات قافیه: سامان- ایمان - سلیمان........

کلمه ردیف: شد تا باد چنین بادا

 

خواجوی کرمانی

اگر سرم برود در سر وفای شما ز سر برون نرود هرگزم هوای شما
بخاک پای شما کانزمان که خاک شوم           هنوز بر نکنم دل ز خاک پای شما
چو مرغ جان من از آشیان هوا گیرد کند نزول بخاک در سرای شما
در آن زمان که روند از قفای تابوتم بود مرا دل سرگشته در قفای شما
شوم نشانه‌ی تیر قضا بدان امید که جان ببازم و حاصل کنم رضای شما
کرا بجای شما در جهان توانم دید چرا که نیست مرا هیچکس بجای شما
ز بندگی شما صد هزارم آزادیست که سلطنت کند آنکو بود گدای شما
گرم دعای شما ورد جان بود چه عجب که هست روز و شب اوراد من دعای شما
کجا سزای شما خدمتی توانم کرد جز اینکه روی نپیچم ز ناسزای شما
غریب نیست اگر شد ز خویش بیگانه هر آن غریب که گشته است آشنای شما
اگر بغیر شما می‌کند نظر خواجو چو آب می شودش دیده از حیای شما

 

کلمه قافیه: وفا - هوا - پا - سرا  ........ 

کلمه ردیف:  شما

 

ملک الشعرا بهار :

دعوی چه کنی؟ داعیه‌داران همه رفتند شو بار سفر بند که یاران همه رفتند
آن گرد شتابنده که در دامن صحراست گوید : « چه نشینی؟ که سواران همه رفتند»
داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو کز باغ جهان لاله‌عذاران همه رفتند
گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست کز کاخ هنر نادره‌کاران همه رفتند
افسوس که افسانه‌سرایان همه خفتند     اندوه که اندوه‌گساران همه رفتند
فریاد که گنجینه‌طرازان معانی گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند
یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند
خون بار، بهار! از مژه در فرقت احباب کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند
 

کلمات قافیه: داعیه دار - یار - سوار - عذار ........

کلمات ردیف:  همه رفتند  

 

دلایل وجود ردیف در شعر فارسی:

 

۱.  وزن و اهنگ شعر فارسی:

 

حافظ:

طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف
طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید من گر چه سخن همی‌برد قصه من به هر طرف
از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف
ابروی دوست کی شود دست کش خیال من کس نزده‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل یاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلف
من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک مغبچه‌ای ز هر طرف می‌زندم به چنگ و دف
بی خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل مست ریاست محتسب باده بده و لا تخف
صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می‌خورد پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق بدرقه رهت شود همت شحنه نجف

 

حافظ:

سلیمی منذ حلت بالعراق الاقی من نواها ما الاقی
الا ای ساربان منزل دوست الی رکبانکم طال اشتیاقی
خرد در زنده رود انداز و می نوش به گلبانگ جوانان عراقی
ربیع العمر فی مرعی حماکم حماک الله یا عهد التلاقی
بیا ساقی بده رطل گرانم سقاک الله من کاس دهاق
جوانی باز می‌آرد به یادم سماع چنگ و دست افشان ساقی
می باقی بده تا مست و خوشدل به یاران برفشانم عمر باقی
درونم خون شد از نادیدن دوست الا تعسا لایام الفراق
دموعی بعدکم لا تحقروها فکم بحر عمیق من سواقی
دمی با نیکخواهان متفق باش غنیمت دان امور اتفاقی
بساز ای مطرب خوشخوان خوشگو        به شعر فارسی صوت عراقی
عروسی بس خوشی ای دختر رز ولی گه گه سزاوار طلاقی
مسیحای مجرد را برازد که با خورشید سازد هم وثاقی
وصال دوستان روزی ما نیست بخوان حافظ غزل‌های فراقی

 

۲. ساختار زبان فارسی:

سعدی

فریاد من از فراق یار است و افغان من از غم نگار است
بی روی چو ماه آن نگارین رخساره من به خون نگاراست
خون جگرم ز فرقت تو از دیده روانه در کنار است
درد دل من ز حد گذشته است جانم ز فراق بی‌قرار است
کس را ز غم من آگهی نیست آوخ که جهان نه پایدار است
از دست زمانه در عذابم زان جان و دلم همی فکار است
سعدی چه کنی شکایت از دوست                  چون شادی و غم نه برقرار است

 

حافظ: 

 

یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک       بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود
دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود
آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق مفتی عقل در این مسله لایعقل بود
راستی خاتم فیروزه بواسحاقی خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود
  

خواص ردیف:

تمرکز معنی

 حافظ:

ای پیک راستان خبر یار ما بگو احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت انسیم غم مخور با یار آشنا سخن آشنا بگو
برهم چو می‌زد آن سر زلفین مشکبار با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو
هر کس که گفت خاک در دوست توتیاست       گو این سخن معاینه در چشم ما بگو
آن کس که منع ما ز خرابات می‌کند گو در حضور پیر من این ماجرا بگو
گر دیگرت بر آن در دولت گذر بود بعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو
هر چند ما بدیم تو ما را بدان مگیر شاهانه ماجرای گناه گدا بگو
بر این فقیر نامه آن محتشم بخوان با این گدا حکایت آن پادشا بگو
جان‌ها ز دام زلف چو بر خاک می‌فشاند بر آن غریب ما چه گذشت ای صبا بگو
جان پرور است قصه ارباب معرفت رمزی برو بپرس حدیثی بیا بگو
حافظ گرت به مجلس او راه می‌دهند می نوش و ترک زرق ز بهر خدا بگو

 

 

مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو
هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو
رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو
روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزاریست که بر طرف سمن زارش همی‌گردد چمان ابرو
دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو
تو کافردل نمی‌بندی نقاب زلف و می‌ترسم که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو
اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو

 

صایب تبریزی:

در کشاکش از زبان آتشین بودم چو شمع تا نپیوستم به خاموشی نیاسودم چو شمع
دیدنم نادیدنی، مدنگاهم آه بود در شبستان جهان تا چشم بگشودم چو شمع
سوختم تا گرم شد هنگامه‌ی دلها ز من بر جهان بخشودم و بر خود نبخشودم چو شمع
سوختم صد بار و از بی‌اعتباریها نگشت قطره‌ی آبی به چشم روزن از دودم چو شمع
پاس صحبت داشتن آسایش از من برده بود زیر دامان خموشی رفتم، آسودم چو شمع
این که گاهی می‌زدم بر آب و آتش خویش را     روشنی در کار مردم بود مقصودم چو شمع
مایه‌ی اشک ندامت گشت و آه آتشین هر چه از تن‌پروری بر جسم افزودم چو شمع
این زمان افسرده‌ام صائب، و گرنه پیش ازین می‌چکید آتش ز چشم گریه آلودم چو شمع
 

اهنگ شعر :

 

مقایسه دو غزل از خاقانی در وزن مساوی  که اولی مردف و دومی بدون ردیف است.

وزن شعر:  مفعول فعلات مفاعیل فاعلن   =  مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف  

 

ای باد بوی یوسف دلها به ما رسان یک نوبر از نهال دل ما به ما رسان
از زلف او چو بر سر زلفش گذر کنی پنهان بدزد موئی و پیدا به ما رسان
با خویشتن ببر دل ما کز سگان اوست امشب به داغ او کن و فردا به ما رسان
گر آفتاب زردی از آن سو گذشته‌ای پیغام آن ستاره‌ی رعنا به ما رسان
ای نازنین کبوتر از اینجاست برج تو گر هیچ نامه آری از آنجا به ما رسان
ای هدهد سحر گهی از دوست نامه‌ای     بستان ببند بر سر و عمدا به ما رسان
 
ما را مراد ازین همه یا رب وصال اوست یارب مراد یارب ما را به ما رسان

خاقانی‌ایم سوخته‌ی عشق وامقی

عذرا نسیمی از بر عذرا به ما رسان

 

 

 

پیش صبا نثار کنم جان شکوفهوار کو عقد عنبرین که شکوفه کند نثار
ای مرد با شکوفه چه سازم طریق انس این بس مرا که دیده‌ی من شد شکوفه‌بار
جانم شکوفهوار شکافان شد از هوس چون حجله‌ی شکوفه برانداخت نوبهار
هر شب که پر شکوفه شود روی آسمان در چشم من شکوفه‌وش آید خیال یار
شاخ شکوفه‌دار امیدم شکسته شد چون از شکوفه قبه‌ی نو بست شاخسار
کو آن شکوفه‌ی طرب و میوه‌ی دلم اکنون که پر طلسم شکوفه است میوه‌دار
چون زان شکوفه عارض امید به نبود امید من بمرد به طفلی شکوفهوار
هست از شکوفه نغزتر و شوخ دیده‌تر خاقانی از شکوفه امید بهی مدار